رهایی از توهمِ جمع

یک لحظه‌ای هست که آدم می‌فهمد دیگر بحث خستگی نیست. خستگی چیز دیگری است، خستگی می‌گذرد، می‌خوابی و صبحش دوباره بلند می‌شوی و ادامه می‌دهی. آنچه در یک نقطه‌ی خاص از ذهنت رد می‌شود چیز دیگری است، یک محاسبه است. یک جمع و تفریق ساده که وقتی نتیجه‌اش را می‌بینی، دیگر نمی‌توانی وانمود کنی که ندیده‌ای.

من مدت‌هاست که این محاسبه را کرده‌ام. نه از سر خشم، نه از سر دلخوری، نه حتی از سر ناامیدی. از سر این که وقتی به ماه‌ها و سال‌های گذشته نگاه می‌کنم، سهم آنچه «جامعه» نامیده می‌شود در کاری که من کرده‌ام، به اندازه‌ی پرِ کاهی نیست. و در مقابل، هزینه‌ای که تعامل با این فضا از من گرفته، چیزی نیست که بتوان به‌راحتی نادیده‌اش گرفت.

این مقاله نه دادخواست است، نه شکوائیه. نه می‌خواهم کسی را به اشک بیندازم و نه دنبال تأیید هستم. فقط می‌خواهم چیزی را که فکر می‌کنم درست است، با صراحت بگویم. و آن این است که در ایران، آنچه «جامعه‌ی نرم‌افزار آزاد» نام گرفته، از مدت‌ها پیش به چیزی تبدیل شده که نه با تعریف جامعه جور در می‌آید، نه با روح نرم‌افزار آزاد.

بگذارید از یک چیز اساسی شروع کنم: تفاوت بین کار کردن و حرف زدن از کار کردن.

در هر اکوسیستمی، چه در دنیای نرم‌افزار، چه در هر حوزه‌ی دیگری، دو دسته آدم وجود دارند. دسته‌ی اول کسانی‌اند که می‌نشینند و می‌سازند. کدی که باید نوشته شود، می‌نویسند. باگی که باید رفع شود، رفع می‌کنند. مستنداتی که باید تهیه شود، تهیه می‌کنند. اگر کسی از آن‌ها بپرسد هفته‌ی گذشته چه کردی، می‌توانند با یک لینک جواب بدهند. یک کامیت، یک ایشو، یک نسخه‌ی منتشرشده. چیزی که وجود دارد، قابل لمس است، قابل اندازه‌گیری است.

دسته‌ی دوم اما از جنس دیگری هستند. این‌ها زندگی‌شان را در توضیح دادن به دیگران می‌گذرانند که «داریم چه می‌کنیم» یا بدتر از آن، در توضیح دادن به دیگران که «چرا نمی‌شود کار کرد». این دسته همیشه یک روایت آماده دارند. روایتی که در مرکزش یک دشمن است، یک مانع، یک «آن‌ها». آن‌ها نمی‌گذارند. آن‌ها خراب می‌کنند. آن‌ها جلوی ما را گرفته‌اند. و وقتی این روایت را می‌شنوی، اگر تازه‌وارد باشی، شاید برایت قانع‌کننده به نظر برسد. اما اگر کمی صبر کنی و نگاه کنی، می‌فهمی که این روایت سال‌هاست تغییر نکرده. دشمن عوض می‌شود، اسم‌ها عوض می‌شوند، اما ساختار روایت همان است. چون اگر روایت عوض شود، باید کار کنند.

این الگو در فضای نرم‌افزار آزاد ایران به قدری تکرار شده که دیگر حتی جای تعجب هم ندارد. کسانی که بلندترین صداها را دارند، اغلب کمترین خروجی‌ها را دارند. این را نه از سر کینه می‌گویم، از سر مشاهده‌ی ساده می‌گویم. وقتی مخزن‌ها را نگاه می‌کنی، وقتی به تاریخچه‌ی مشارکت‌ها نگاه می‌کنی، وقتی می‌بینی که در طول ماه‌ها چه اتفاقی افتاده، تصویر روشن است. بعضی کار کرده‌اند. بعضی حرف زده‌اند.

اما مشکل فقط این نیست. مشکل‌تر از این، هزینه‌ای است که تعامل با این فضا از آدم می‌گیرد.

فکر می‌کنم اگر بخواهم صادق باشم، باید بگویم که سال‌ها بخشی از انرژی ذهنی‌ام را صرف چیزهایی کردم که هیچ‌کدام به پروژه‌ام اضافه نکردند. صرف خواندن بحث‌هایی که در نهایت به جایی نمی‌رسیدند. صرف پاسخ دادن به سؤال‌هایی که نه از سر کنجکاوی، بلکه از سر آزمایش پرسیده می‌شدند. صرف توجیه تصمیم‌هایی که حق داشتم بدون توجیه بگیرم. صرف دفاع از خودم در برابر کسانی که هرگز قصد نداشتند قانع شوند.

این هزینه در لحظه ناچیز به نظر می‌رسد. یک پیام، یک پاسخ، یک بحث کوتاه. اما وقتی جمع می‌زنی، وقتی به کل وقتی که می‌توانستی صرف کد نوشتن یا فکر کردن یا حتی استراحت کنی نگاه می‌کنی، می‌بینی که رقم بزرگی است. و این رقم از جیب پروژه رفته، نه از جیب کسانی که این بحث‌ها را شروع کردند.

یک فضای ناکارآمد این‌طور کار می‌کند. نه با حمله‌ی مستقیم، بلکه با فرسایش. با این که مدام چیزهایی جلوی آدم می‌گذارد که باید به آن‌ها واکنش نشان دهد. هر بار که وارد یک بحث می‌شوی، انرژی می‌دهی و چیزی نمی‌گیری. هر بار که سعی می‌کنی کسی را متقاعد کنی که اشتباه می‌کند، خودت را در یک بازی می‌اندازی که قانونش را طرف مقابل نوشته. هر بار که احساس می‌کنی باید ثابت کنی که کارت ارزش دارد، یک قدم به عقب برگشته‌ای چون اساساً نباید این ثابت کردن لازم باشد.

یک چیزی هست که من اسمش را «توهم نقش داشتن» می‌گذارم، و فکر می‌کنم یکی از مخرب‌ترین ویژگی‌های فضاهایی از این دست است.

توهم نقش داشتن یعنی این که آدم خودش را قانع کند که حضورش در یک فضا به خودی خود معنادار است، حتی اگر خروجی ملموسی نداشته باشد. یعنی صرف حضور در یک گروه، در یک جلسه، در یک رویداد، در یک بحث آنلاین، کافی باشد تا آدم احساس کند دارد کاری می‌کند. این توهم هم برای کسی که آن را دارد مخرب است، هم برای فضایی که این توهم در آن شکل می‌گیرد.

برای کسی که آن را دارد مخرب است چون جای انگیزه‌ی واقعی را می‌گیرد. وقتی صرف حضور کافی به نظر می‌رسد، دیگر نیازی نیست که چیزی بسازی. دیگر نیازی نیست که مشکلی حل کنی. کافی است که باشی، که اسمت شناخته شود، که در بحث‌ها حرف بزنی. این البته راحت‌تر از کار کردن است، و طبیعی است که عده‌ای این مسیر را انتخاب کنند.

برای فضا هم مخرب است چون این آدم‌ها فضا را اشغال می‌کنند. نه به این معنا که جا می‌گیرند، بلکه به این معنا که توجه می‌گیرند، وقت می‌گیرند، انرژی می‌گیرند. وقتی کسی که کار واقعی می‌کند مدام باید با این دسته تعامل داشته باشد، وقتی باید نقدهایشان را جدی بگیرد، وقتی باید توضیح بدهد، وقتی باید دفاع کند، در واقع دارد هزینه‌ای می‌پردازد که سودش به هیچ‌کس نمی‌رسد.

رویداد برگزار کردن در این فضا مثال جالبی است.

نمی‌دانم چند بار شنیده‌ام که «باید رویداد برگزار کنیم»، «باید جامعه را فعال کنیم»، «باید یک گردهمایی داشته باشیم». و هر بار که این حرف زده می‌شود، یک حس خوب ایجاد می‌کند. یک حس که داریم به جایی می‌رسیم، که دارد اتفاقی می‌افتد. اما اگر کمی دقیق‌تر نگاه کنی، می‌بینی که این حرف اغلب از کسانی زده می‌شود که نه برنامه‌ای برای اجرا دارند، نه منابعی، نه حتی وقتی که آن را جدی بگیرند. رویداد برگزار کردن در ذهن آسان است، چون فقط یک تصویر است. اجرا کردنش چیز دیگری است.

و بعد، وقتی کسی واقعاً می‌خواهد رویدادی برگزار کند، وقتی وقت و انرژی گذاشته، وقتی برنامه دارد، ناگهان همان کسانی که بلندترین صدا را در باب «باید رویداد داشته باشیم» داشتند، یا غیب می‌شوند، یا شروع می‌کنند به نقد کردن. چرا این رویداد؟ چرا این موضوع؟ چرا این افراد؟ چرا این قالب؟ انگار که وظیفه‌شان نه کمک کردن، بلکه پیدا کردن ایراد است.

این را دیده‌ام. نه یک بار، نه دو بار. و هر بار که دیده‌ام، یک چیز بیشتر در ذهنم جا افتاده: این فضا برای تولید طراحی نشده. برای گفتگو طراحی شده، برای حضور طراحی شده، برای نقش داشتن طراحی شده. اما برای تولید واقعی، برای ساختن چیزی که کار کند، برای رسیدن به خروجی ملموس، این فضا نه تنها کمکی نمی‌کند، بلکه مانع هم می‌شود.

یک چیزی هست که سال‌ها طول کشید تا بفهمم، و اکنون فکر می‌کنم یکی از مهم‌ترین درس‌هایی است که از این تجربه گرفته‌ام: جامعه‌ای که باید مدام برایش توضیح بدهی که چرا کارت ارزش دارد، جامعه‌ی تو نیست.

این را با لحن تند نمی‌گویم. واقعاً فکر می‌کنم این یک اصل ساده است. وقتی کار می‌کنی، وقتی چیزی می‌سازی، وقتی خروجی داری، کسانی که آن را می‌بینند دو دسته می‌شوند: آن‌هایی که می‌فهمند ارزشش را، و آن‌هایی که نمی‌فهمند. با دسته‌ی اول می‌توانی کار کنی، می‌توانی از انتقادشان یاد بگیری، می‌توانی پیشرفت کنی. با دسته‌ی دوم اما هر چقدر توضیح بدهی، هر چقدر ثابت کنی، هر چقدر صبر کنی، تغییری ایجاد نمی‌شود. چون مشکل فهمیدن نیست، مشکل خواستن است.

آدم‌هایی که نمی‌خواهند ارزش کار تو را بفهمند، نفهمیدن را انتخاب کرده‌اند. و این انتخاب آن‌هاست، نه نقص تو. زمانی که این را بفهمی، خیلی چیزها ساده‌تر می‌شود.

پارچ از یک تفریح شروع شد. این را قبلاً هم گفته‌ام و دوباره می‌گویم، نه برای اینکه جذاب به نظر برسد، بلکه چون فکر می‌کنم یکی از چیزهایی است که باعث شد بماند. پروژه‌هایی که از تفریح شروع می‌شوند، یک ویژگی دارند که پروژه‌هایی که از «باید» شروع می‌شوند ندارند: کسی که آن را ساخته دوستش دارد. نه به خاطر اینکه باید دوستش داشته باشد، نه به خاطر اینکه کسی انتظار دارد، بلکه چون واقعاً برایش جالب است.

این دوست داشتن چیزی است که در طول سال‌های فشار، در طول روزهایی که بحث‌های بیهوده انرژی می‌گرفتند، در طول لحظه‌هایی که کاش می‌شد همه چیز را رها کرد، پروژه را نگه داشت. نه تحسین دیگران، نه تأیید جامعه، نه آمار دانلود، هرچند آن آمار هم به جای خودش مهم است. بلکه این که وقتی صفحه‌ی ترمینال را باز می‌کنی و می‌بینی که کاری که کرده‌ای کار می‌کند، یک حس ساده‌ای وجود دارد که با هیچ بحثی نمی‌شود جایگزینش کرد.

اما این دوست داشتن یک حد دارد. یا بهتر است بگویم، این دوست داشتن باید از چیزهایی محافظت شود که می‌توانند آن را فرسوده کنند. و یکی از آن چیزها، تعامل مداوم با فضایی است که خروجی‌اش را نه می‌بیند و نه می‌خواهد ببیند.

فرسایش انگیزه یک فرآیند آهسته است. یک‌باره اتفاق نمی‌افتد. کسی نمی‌آید و نمی‌گوید «من انگیزه‌ات را از تو می‌گیرم». بلکه یک روز می‌نشینی و می‌خواهی کد بنویسی، اما ذهنت پر است از یک بحث دیروز که هنوز حلش نکرده‌ای. یک روز دیگر می‌خواهی مشکلی را حل کنی، اما اول باید جواب یک نقد بی‌پایه را بدهی. یک روز دیگر می‌خواهی خوشحال باشی از یک قدم کوچک پروژه، اما کسی آمده و گفته که این قدم کوچک به اندازه‌ی کافی بزرگ نیست.

و بعد از مدتی، خودت هم شروع می‌کنی به دیدن پروژه‌ات از همان نگاه. شروع می‌کنی به این که قبل از اینکه چیزی بسازی، پیش‌بینی کنی که چه نقدی خواهی شنید. شروع می‌کنی به این که تصمیم‌هایت را نه بر اساس چیزی که فکر می‌کنی درست است، بلکه بر اساس چیزی که کمتر حمله را به دنبال خواهد داشت، بگیری. و این یعنی که فضای مسموم کارش را کرده. نه با کشتن پروژه، بلکه با تغییر دادن نگاه تو به پروژه.

وقتی این اتفاق را در خودت می‌بینی، وقتی متوجه می‌شوی که داری از بیرون به کارت نگاه می‌کنی نه از درون، وقتی می‌فهمی که انگیزه‌ات دیگر از آن دوست داشتن خالص اولیه نمی‌آید، وقت آن است که چیزی را تغییر بدهی.

تصمیم برای فاصله گرفتن یک تصمیم عجیب است. چون از بیرون شبیه تسلیم شدن به نظر می‌رسد. شبیه این است که گفته‌ای که نمی‌توانم، که ضعیف شده‌ام، که کم آوردم. اما از درون کاملاً برعکس است.

فاصله گرفتن از یک فضای ناکارآمد، نه تسلیم شدن، بلکه یک انتخاب آگاهانه است. انتخاب این که وقتم را برای چه چیزی بگذارم. انتخاب این که با چه کسانی کار کنم. انتخاب این که اجازه بدهم کدام صداها در ذهنم جا داشته باشند. این‌ها انتخاب‌هایی هستند که هر آدمی حق دارد بگیرد، و گرفتن این انتخاب‌ها نشانه‌ی قدرت است، نه ضعف.

استقلال در کار کردن یک چیز دیگری هم دارد که اغلب نادیده گرفته می‌شود: وضوح. وقتی تنها هستی، یا وقتی با افراد معدودی کار می‌کنی که واقعاً کار می‌کنند، هر چیزی که اتفاق می‌افتد، چه مثبت چه منفی، مستقیماً به خودت مربوط می‌شود. موفقیت‌هایت را نمی‌توانی به «حمایت جامعه» نسبت بدهی، و شکست‌هایت را هم نمی‌توانی به «موانعی که دیگران ایجاد کردند» نسبت بدهی. همه چیز روشن است. همه چیز قابل اندازه‌گیری است. و این وضوح، هرچند گاهی سخت است، چیزی است که در یک فضای پر از نویز هرگز نمی‌توانی داشته باشی.

یک نکته‌ای هست که فکر می‌کنم باید با صراحت بگویم، هرچند می‌دانم که برخی آن را به شکل دیگری تفسیر خواهند کرد.

وقتی یک نفر از یک فضا فاصله می‌گیرد، آن فضا تغییر می‌کند. و این تغییر برای کسانی که در آن فضا مانده‌اند، در واقع یک فرصت است. دیگر آن «مانع» که سال‌ها درموردش حرف می‌زدید، نیست. دیگر آن «مشکل» که هر بار که چیزی پیش نمی‌رفت به گردنش می‌انداختید، نیست. حالا راه باز است. حالا می‌توانید آن رویدادهایی را که می‌گفتید باید برگزار کنید، برگزار کنید. آن پروژه‌هایی را که می‌گفتید باید ساخته شوند، بسازید. آن جامعه‌ای را که می‌گفتید باید شکل بگیرد، بسازید.

این را بدون کنایه می‌گویم. واقعاً فکر می‌کنم که اگر این آدم‌ها بخواهند کار کنند، می‌توانند. اگر انگیزه‌ی واقعی برای ساختن وجود داشته باشد، هیچ چیزی جلویش را نمی‌گیرد. اما اگر این انگیزه وجود نداشته باشد، اگر آنچه تا حالا بوده فقط روایت‌سازی بوده باشد، این هم مشخص خواهد شد. زمان، در این موارد، قاضی بی‌طرفی است که هیچ‌کس نمی‌تواند حکمش را رد کند.

چیزی که در این سال‌ها بیشتر از هر چیز دیگری آموختم، این است که کار واقعی نیازی به تأیید ندارد. این حرف ساده به نظر می‌رسد، اما زندگی کردن با آن ساده نیست. چون ما آدم‌ها موجوداتی اجتماعی هستیم، دیده شدن برایمان مهم است، شنیده شدن برایمان مهم است. این طبیعی است و اشکالی ندارد.

اما تفاوتی هست بین این که کارت دیده شود، و این که کارت تأیید شود. دیده شدن یعنی خروجی‌ات وجود دارد، ملموس است، قابل مشاهده است. تأیید شدن یعنی کسی آن را ارزشمند بداند. این دو لزوماً با هم نمی‌آیند. و وقتی می‌فهمی که تأیید دیگران چیزی نیست که بتوانی آن را کنترل کنی یا برایش برنامه‌ریزی کنی، می‌توانی آن را از معادله‌ات حذف کنی. نه به این معنا که برایت بی‌اهمیت شود، بلکه به این معنا که دیگر تعریف‌کننده‌ی ارزش کارت نباشد.

پارچ به چند ده هزار دانلود از بستر اشتراک‌گذاری رسیده. به چندین هزار دانلود از مخزن رسمی رسیده. این اعداد را کسی که پروژه را نمی‌شناخت به من نداده. کاربرانی که نه اسمم را می‌شناختند و نه کاری به بحث‌های جامعه داشتند، این فایل را دانلود کرده‌اند چون به کارشان آمده. این تنها نوع تأییدی است که واقعی است.

یک چیزی درباره‌ی حاشیه هم باید بگویم، چون فکر می‌کنم درک درستی از آن وجود ندارد.

حاشیه همیشه به این معنا نیست که آدم دنبال دردسر است. گاهی اوقات، حاشیه دنبال آدم است. وقتی در یک فضا حضور داری، وقتی کار می‌کنی، وقتی خروجی داری، خودبه‌خود توجه ایجاد می‌کنی. و توجه همیشه مثبت نیست. بخشی از آن نقد سازنده است، که ارزشمند است. بخشی از آن نقد غیر سازنده است، که باید یاد گرفت چطور باهاش کنار آمد. و بخشی از آن هم چیزی نیست جز تلاش برای کوچک کردن کاری که انجام شده، چون بزرگی آن برای برخی ناراحت‌کننده است.

فاصله گرفتن از یک فضا به این معنا نیست که از حاشیه فرار می‌کنی. به این معنا است که دیگر آن فضا تعریف‌کننده‌ی چارچوب ذهنی‌ات نیست. می‌توانی نقد را بشنوی بدون اینکه مجبور باشی در آن فضا جواب بدهی. می‌توانی کارت را ادامه بدهی بدون اینکه مدام منتظر باشی ببینی این جمع درموردت چه فکری می‌کند.

این نقص را نمی‌توان با یک رویداد جبران کرد. نمی‌توان با یک پست در یک گروه جبران کرد. نمی‌توان با اعلام کردن که «ما جامعه هستیم» جبران کرد. این نقص ریشه دارد در اینکه ارزش‌گذاری در این فضا معیوب است. ارزش به خروجی داده نمی‌شود، به حضور داده می‌شود. به آدم‌هایی که می‌سازند داده نمی‌شود، به آدم‌هایی که مدیریت می‌کنند داده می‌شود. و تا وقتی این ارزش‌گذاری تغییر نکند، این الگو تکرار خواهد شد.

می‌دانم که بعضی‌ها این متن را می‌خوانند و می‌گویند که این هم یک شکوائیه‌ی دیگر است. می‌گویند که این آدم هم دارد از دیگران شکایت می‌کند و از خودش دفاع می‌کند. و شاید حق داشته باشند که این‌طور بخوانند، چون نمی‌توانم کنترل کنم که دیگران چطور چیزی را تفسیر کنند.

اما آنچه واقعاً می‌خواهم بگویم این است: من دیگر این جنگ را نمی‌جنگم. نه چون خسته شده‌ام و نه چون کم آورده‌ام. بلکه چون فکر می‌کنم این جنگ اشتباه است. جنگیدن برای اینکه یک فضای ناکارآمد را کارآمد کنی، جنگیدن برای اینکه کسانی که نمی‌خواهند بفهمند، بفهمند، جنگیدن برای اینکه در چشم جمعی که معیارهای ارزش‌گذاری‌اش معیوب است، ارزشمند به نظر برسی، هدر دادن بهترین ساعت‌های کاری است.

انتخابم این است که آن ساعت‌ها را بگذارم برای کد. برای فکر کردن. برای آزمایش کردن. برای ساختن چیزهایی که کار کنند. برای کسانی که از پشت صفحه پروژه را دانلود می‌کنند چون به کارشان می‌آید، نه برای کسانی که از پشت صفحه نقد می‌کنند چون وجود پروژه برایشان ناراحت‌کننده است.

پارچ در آستانه‌ی پنج سالگی است. هنوز هست. هنوز توسعه دارد. هنوز کاربر دارد. این‌ها نه به خاطر تأیید هیچ جامعه‌ای، بلکه به خاطر تار و پود ساده‌ای از پشتکار و دوست داشتن کاری که انجام می‌دهم، وجود دارند. و قرار است همین‌طور باقی بماند.